اتلیه لخمی شش ماه و نیمگی
اندر احوالات اواخر ماه ششم
گوش های نفسم رو سوراخ کردیم
سلام دختر طلای من. دیروز 15 تیر 93 به اتفاق بابایی رفتیم مطب دوستمون خانم دکتر شیما جون تا گوشهای خوشگلت رو سوراخ کنیم.بابایی زیاد موافق نبود و می ترسید ولی من اصرار داشتم تا بزرگتر نشدی بریم و گوشهات رو سوراخ کنیم.خلاصه رفتیم اول من گوش هام رو سوراخ کردم و دیدم درد داره دلم نیومد تو هم درد رو تحمل کنی اما خب بالاخره که چی؟!!یه روزی این اتفاق میوفتاد.امیدوارم من رو ببخشی عشقم.تورو تو بغلم نشوندم و بابایی روبروت نشست و باهات حرف زد و گوشهات سوراخ شد و شما با اون همه صبوری و تحمل بالایی که در امر واکسن داشتی کلی گریه و جیغ و داد زدی و اشک من هم درومد و بابایی خیلی ناراحت شد.خیلی خیلی بد و عذاب اور بود...اصلا اروم نمی شدی تا بابایی شما...
برای آوینا طلا
دختر ناز مامان...فرشته بانو...دلم میخواد تورو خیلی خوب و منطقی و عاشقانه بزرگت کنم... به جای اینکه انگشت اشاره ام رو به سمت تو بگیرم ، در کنارت انگشتهام رو در رنگ فرو کنم و با تو نقاشی بکشم. به جای غلط گیری از تو ، به فکر ارتباط بیشتر باتو باشم. بیشتر از اینکه به ساعتم نگاه کنم ، به چهره معصوم و زیبای تو نگاه کنم. سعی می کنم در باره ات کمتر بدونم اما بیشتر بهت توجه کنم. به جای اصل راه رفتن ، اصل دویدن و پرواز کردن رو با هات تمرین می کنم. از جدی بازی کردن دست بر میدارم و بازی با تورو جدی می گیرم. در مزارع بیشتری میدویم و به ستارگان بیشتری خیره خواهیم شد. ...






